جمعه یازدهم دی 1388
freedom
سلام
این چند وقتی همش آماده باش بودیم نمیرسیدم بیام امروز صبح اومدم
همش از روز بعد از عشورا و ۸-۹ نفری که کشته شدن
دیشب ۵۰ نفر رو فقط من خبر دارم ۱نهاد عملی اتی پ ل یس دستگیر کرد زنگ زده بودن به ما در خواست غذا و این چیز ها واسشون
اون بد بخت بیچاره هایی که ای روز ها گیر میوفتن دیگه رنگ زندگی رو نمی بینن
زندان کهریزک و نهایتا عدام منتظرشونه
همه دنبال آزادین
بر لب رود های روان بروی امواج خروشان دریا بر تنه ی سخت درختان نام بلند تو را می نویسم
آزادی
در میان گورستان ها در پس ابر های بلند بر روی قله های مرتفع یاد تورا میکتم
آزادی
روز عاش ورا ۱کولاکی بپا شد که نگو تو محل ما
۱دسته ای که تلوزیون نشون میدا د و تو خیا بون به اصل نظ ام شعار میدادن تو محل ما بود بقل دسته
عذاداری ما ۱دسته ی عذادای هست که خیلی گنده است و بزرگ اون ها اومدن از بغل هیئت ما رد شد ن و گفتن که تو خیابون گرگان نید که خیلی شلوغه
ماه هم داریم بر میگردیم همون موقع هم چند تا از بچه ها اومدن گفتن که کوچه زیبا (۱خیابون پایین تر از ما ) شلوغ شده گاز اشک آور زدن
اون هیئت بزرگ که رد شد همون موقع مردمی که شعار میدادن رفتن پشت اون هیئت ب سیج ی ها هم که همون موقع رسیدن نامردی نکردن و همه رو زدن عذادارو زن و مرد و بچه نکردن
همونجا شروع کردن به زدن گاز اشکاو ر و اسپری فلفل
این بد مصبا هم که وقتی میزنن ۱منطقه رو میگیره جونم واست بگه همه شروع کردن به سرفه کردن و از چشم همه آب میومد مادرم حالش بد شد ما داشتیم بغل هیئت خودمون زنجیر زنی میکردیم
۱پسر بچه هم رفت سریع منقل و ذغال رو آورد و توش کلی اسپند ریخت و وسط زنجیر زنا میرفت میومد تا مردم کمتر اذیت بشن تو همین موقع بود
۱ سری از همین ب سیج ی ها اومدن طرف ما و گفتن آقا هیئت رو جمع کن وگرنه همه رو به هم میریزیم
ما هم به ناچار بدون هیچ کاری دسته رو بردیم تو هیئت داشتیم سینه زنی میکردیم که اومدن گفتن مگه نگفتیم جمع کنید برید خونتون
ما به نا چار بلند گو ها رو خاموش کردیم ملت رو ریختیم تو هیئت و در رو بستیم ما بیرون بودیم و کلی از این ب سیج ی ها دم در هیئت ما وایساد بودن ۱هو کسخل شدن خواستن بریزن تو هیئت مه نزاشتیم دستامون رو به هم حلقه کردیم و مانع شدیم بعد هم باز کسخل ت شدن گذاشتن رفتن
بی شرف ها از پایین که میومدن ۱پسره رو تنها گیر اوردن خفت کردن یا رو رو تا می خورد میزدن
همین که از ما دور شدن چند تا از بچه ها رفتن دنبالش و زیربغلش رو گرفتن و آوردنش دو در هیئت بهش آبدادیم و ۱کی رفت واسش نمک آورد و بردنش بیمارستان اون بسی جی ها هم که ظاهرا ۱نفر رو تو ۱کوچه بالا تر گرفته بودن داشتن میزدنش و همین طوری از کوچه اومدن رفتن همه ی کوجه ها ور همین طوری میگشتن و هرکی که حال نمی کردن باهاش میگرفتن به باد کتک
بعد از اون بود که ما ناهار ملت ور یواش یواش دادیم و همه رو راهیکردیم
سر دسته ی بس یجی ها ۱ آخونه بود ۱کی از بچه ها رفت بهش گفت میدونی ناموست توخیابون از ترس بلرزه و جرات نداشته باشه از جاش تکون بخوره یعنی چی ؟؟
گفت آره
گفت مادر و خواهر من اونجا از ترس ریدن به خودشون
همین شد که کم کم جمع کردن و رفتن
آخونده هم سن ما بود قد بلند و لاغر
فعلا بسه نمیشه بیشتر بنویسم با ز هم میام میگه باقی قضایا رو
باز هم میام صبر کن تموم نشده
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 21:22 توسط : گمشده در تاریکی
یکشنبه ششم دی 1388
faith no more
انقدر خستم که نگو
جای زنجیر رو پشتم درد میکنه
کبود شده و خون مردگی
هیچ واسم مهم نیست چون من از اسلام جدا نمیشم تا حسین (ع)هست
مگه میتونم جلوی خودم وبگیرم تا وقتی که طبل و دوقل و زنجیر هست
تا وقتی که محرم هست
هر جور به این قضیه نگاه کنی باز هم وحشت ناکه حتی اگه ضد اسلام باشی
دیروز از شبکه ۶ هم اومده بودن ۲ نفر هی فیلم میگرفتند
قرار بود ه فر دا هم نشون بدن ؟؟؟؟؟ و این مزخرفات
دیشب خیلی خوب بود لذت بخش بود من که داشتم پرواز میکردم
ولی امشب باینکه شب عاشورا بود نه
دیشب فقط اومدم نوشتم و ثبت موقت کردم
دوست ندارم تموم شه امسال زود تر تموم شد
فردا عاشوراست
تهران شلوغ میشه
مثل امروز تو میدون امام حسین
به عاشورا هم رحم نمیکنن اینا
مشتی خس و خارند به یک شعله بسوزان
تا ببینیم فردارا و دمی دگر زنده مانیم بیشتر اگر خدا خواهد...
شاید هم نخواهد!!
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 2:31 توسط : گمشده در تاریکی
شنبه پنجم دی 1388
آروم آروم اشکام میریزه
باز هم امسال هرچی سعی کردم اشکام در نیومد شد ۱۴ سال
خسته شدم دیگه من ه دوست دارم مثل دوستام تو روضیه حضرت عباس و زینب گریه کنم
بر عکس اسمم
نمیدونم چرا طلسم شدم
خدا جون
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 3:25 توسط : گمشده در تاریکی
چهارشنبه دوم دی 1388
دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود
دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خونمیگشت باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود
هم عفی الله صبا کز تو پیامی آورد ور نه در کس نرسیدم که از کوی تو بود
عالم از شور شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود
من سر گشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود
فال شب یلدا ها ها هاها
میام بعدا
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 19:26 توسط : گمشده در تاریکی
شنبه بیست و هشتم آذر 1388
the girl who was not there
سلام سلام
امشب هیئت کمی راه افتاد
البته راه که نه
موتور برق نداشتن همون جلوی هیت ۱کم زنجیر زدند
من هم تا بازی بارسا تموم شد و قهرمانیش مسجل گشت
نماز و خوندیم و و ۱لقمه شام و راه افتادیم
تندی رفتیم دم هیئت
داشتن زنجیر میزدن و تازه شروع کرده بودن
بعد از سلام علیک با ۲-۳ نفری که میشناختم وایسادم ۱گوشه
تماشا کردن حال زنجیر زدن داشتم واسه کمر دردم گذاشتم آخر محرم که بتونم
۱کی از اون معدود نفراتی که میشناسم از زمان دبیرستان با هم بودیم
این ها هم مثل خیلی ها با خانوادهشون میان باباش هم ۱کی از بانی های هیئت است
.
.
.
اعتراف سختش اینجاست
این رفیقم ۱ خواهر داره که فکر کنم ۱۹-۱۸ سالش باشه
از چند سال پیش تا الان هرقت هیئت راه می افتاد تو خیابون و زنا و دخترا هم راه میافتدن بغل هیئت تو پیاده رو
این همش جلوی چشم من بود نا خواسته
من هم عین این بچه مثبت ها کله مو مینداختم پایین ولی تا باز سرمو میاوردم بالا این جلوی چشم من تو پیاده رو بود
دست خودش هم نبود
معلوم بود سهویه این گذشت و هر سال و هر سال این اتفاق افتاد
تا این ۲-۳ سال پیش
دیگه هر جا بود من خود به خود نگاهم میرفت دنبالش
الان دیگه بزرگ شده قیافش هم بد نیست ولی
خدا میدونه من هیچ قصدی ندارم فقط سر همین ۱نفر نمیتونم نگاهمو کنترل کنم
این قضیه خیلی هم فکرمو مشغول کرده چون از اول تا الان اصلا هیچ چیز تحت کنترل من نبوده
به همه چیز هم فکر کردم
طرف فکر کنم اصلا منو تا حالا ندیده
گاهی به این فکر کردم که مخشو بزنم گفتم نه رفیقه
بعد هم که خیلی بچه است
دیشب هم باز دیدمش باز هم نگاهم ناخوداگاه میرفت طرفش
....
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 23:33 توسط : گمشده در تاریکی
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
the cry of the menkind
چون گفتم فردا نمیرسم بیام و شنبه هم پستم گفتم الان بیام
راستش حالم گرفته اساسی
هوس کردم برم کوه نمیتونم
هوس کردم باز برم تو قبر بخوابم نمیتونم
همس کردم با ۱کی وقتمو بگذرونم کسی نیست
دلم بد جوری گفته
یاد ۱کی از متن های قدیمیم که نوشتم میوفتم
تاحالا کسی اینو نخونده فکر کنم تو اولین نفری
THE CRY OF THE MENKIND
نمیدانم از کجا باید بنویسم فقط میخواستم بنویسم و درد خودم را برای خودم باز گو کنم
و آنگاه که خورشید سوزان جای خویش را به سیاهی شب میدهد و آسمان آبی روی به سیاهی میاورد
آنگاه که ماه جای خورشید سوزان را از آن خود میکند زمانی که همه به فکر خوشی و سر گرمی هستند
آنگاه که مردم نادان برای خوشی خود از روزگار خود غافل میشوند (مثال آی آدم های نیما)
آنگاه که پرندگان با جفت های خود در این سرمای مرگ بار زمستان به دنبال غذا برای جوجه های
ضعیف خود میکردند و انگاه که مردان نادان به فکر همنشینی با زنان هرزه هستند
من به دنبال خود میگردم گم شده ای درون خود به دنبال تاریکی خویش هستم آنگاه که مردمان بیفکر
خود را در آیین های پوچ خود غرق میکنند و مانند خوک در آن غوته ور میشوند وخود را با پرستش های
ماشین وار که حتی خود نیز به درستی نمیدانند که برای چه این کار را انجام میدهدند و فقط در درون
خود به فکر ریا و ظاهر سازی هستند و با این افکار پوچ خود را مشغول میسازند من به دنبال هم کلامی
از جنس خود میگردم
آنگاه که مردمان برای یک دیگر کمترین ارزشی قائل نمیشوند و فقط(من) را می بینند در همین کشور
کثیف مردمان بالا دست به فکر خوش گذرانی هستند و از سیری و بی دردی به دیوانگی میگذارند آنگاه
که کودکان بالا دست در رفاه کامل هستند و در راحتی به سر میبرند و معنی فقر و گرسنگی و سرمای
۱۰ درجه زیر صفر را در عمر باطل خود نچشیده اند مردمان پایین دست میگریند زیرا مردمان پییند
دست برای گرم گردن خود و فرزندان یک دیگر را در آغوش میگیرند در سرمای ۱۰ درجی زیر صفر که
استخوان رو به ترکیده گی میرود و خود در رگ ها منجمد میشوند زمانی که کودکان پایین دست در
مدارس خرابه درس میخوانند پشت نیم کت های شکسته مینشینند و با دفتر های پاره و چروک
خورده حاصل از نوشتن های چندین باره بر روی صفحات آن روزگار مزخرف خود را میگذرانند
من بفکر گمشده ای در دردرونم
می دانی ؟ همیشه از زمستان خوشم میامد زیرا تنها در این زمان است که من میتوانم خود را با
کودکان و جوانان پایین دست یکی ببینم زیرا در این زمان است که کودکان پایین دست لباس گرمی
ندارند تا آنها را در برابر این سرما ای استخوان شکن حفظ کند کفشی ندارند که اندازه ی پا های
لاغرشان باشد کفشی که به هنگام باران آب سرد در آن نفوذ نکند .
آری در این زمان من هم میتوانم این سرما را حس کنم سرمای این جهان پوچ که برای اقشار آسیب پذیر
جز درد و نفرت و رنج ندارد دوست دارمش زمانی که از سرما لرزش استخوان ها ی خود را حس میکنم
حس کنم که کسی در نزدیکی من از همین سرما با دود اگزوز ماشین مردمان بالای شهر دستان خود را گرم میکنند
اکنون که در این هنگام در بارش برف با لباس سیاهی بر تن به نشانه ی عزای خوش بختی در خیابان های سرد راه میروم ناراحت و غمگین نیستم که از شدت سرما به لرزش افتاده ام
امید دارم
که انها نیز دمی امید به زندگی بهتر داشته باشند ولی فقط میتوانم دعا کنم به در گاه خدای متعال
هرکس برای چیزی
کسی برای پول بیشتر کسی برای سلامتی خود کسی برای رسیدن به معشوق و کسی نیز برای رهایی از فقر و بد بختی و کسی نیز برای دگران دعا میکند که شاد باشند
من نیز دعا میکنم دعا میکنم که پروردگار بلند مرتبه کمک کند تا راه رهبرانی چون کورش بزرگ محمد(ص) و همه ی رهبرانی که برای همه مردم خوشبختی را میخواستند ادامه یابد
کسانی که عدل را فریاد میزدند و به آن عمل میکردند
که با فریادشان تن فرشتگان خدا و شیاطین به لرزه در می آمد که عدالت را برای همه میخواستند
بری مردمان پاک
برای مردمان پاک دنیایی بدون غم
حال که به خود می نگرم خود را در کوچه های تهران تنها میبینم
اکنون که به خود می نگرم خود را در یکی از کوچه های تهران این شهر پر از پلید و گناه تنها میبینم میبینم که برف سفید سیاهی لباسم را درخود فرو بردم
من همچنان منتظر آزادی و عدال میمانم
و در تاریکی شب در کوچه ها در دنبال خرابه ها به دنبال یک همدم و هم راه برای خود هستم و
آینده را به وضوح می بینم آن گاه که هیچ عربی و هیچ یهودی احمقی در ایران عزیزم و جود ندارد و دست هیچ بیگانه ای به ایران ما درس درازی نمی کند وفقط نژاد پاک و خالص آریا در آن هست
آن زمان است که همه ی مردم سرود زیبای "و عدالت برای همه" را فریاد میزنند
عدالتی آگاهانه که که در آن کودکان گرسنه شب هنگاه سر بر بالین سرد نگذارند
اینک به راه خود ادامه میدهم تا از نگاه مردم اطرافم که مرا به سخره گرفته اند دور شوم مردمی که هرچه که غیر از خودشان باشد را احمقانه فرض میکنند وفقط به فکر خود و منافع خود هستند
و در غم و اندوه
و باز سیاهی زندگی مرا در خود فرو میبرد پس اگر این طور نشود به امید آن می نشینم که یزادن پاک مرا به سوی خود فرا بخواند خداواندی که به مانند خیلی از انسانها تنهاست و من دعوت او را با لبخند پاسخ گویم
پس به امید آن روزگاران و تا آن روز در سیاهی و پلیدی این شهر و تنهایی خود غرق میشوم
نوشته شده توسط گم شده درمیان تاریکی
تهران زمستان ۸۴ ساعت ۳.۲۳ صبح روز پنج شنبه ۸ دیماه
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 19:17 توسط : گمشده در تاریکی
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
معاف از رزم
سلام علیکم
چند روزه همین طوری پشت هم مهمون داریم
نمیرسم بیام
خودم هم سرم شلوغه
راستش
واسه معاف از رزمی اقدام کردم
تا الان وقت شورا گرفتم
۱۱/۱۰زود تر از این نمیشد
دیگه اینکه دختر خاله های مادم اومده بودن خونه ی ما چند روز خراب شده بودن
اون یکی که بزرگتره ۱پسر اره هم سن و سال ما
پسرش و هم آورده بود این پسرش ور ده سالی میشد ندیده بودم
اول که از در اومد تو ۱لحظه نشناختم عرضم به خدمت شما که دیگه این اومده بود ۱ ساعت بشینینه و بره شمال
هرچی خواست بره من نذاشتم گفتم الان آرش(داداشم)میاد نرو هی بلند میشد بره هی من میشوندمش تا اینکه بالاخره راضی شد و موند
وقتی هم که موند من فکر کردم فرداش میره یعنی خودش گفت میرم
ولی نرفت دیگه این چند روزه با اون بودیم
دیگه این که تو سایت بادوو هم عضو شدم از این سایت های دوست یابی ولی هنوز خیلی خز ندشه تو ایران
خوبیش اینه کی ایرانی هم نیست و از همه ی دنیا توش هستن
به هیچ دردی هم نمیخوره محدوده
بزار اینو بهت بگم روز آخری که اینجا بودن یعنی پس پریشب رفتیم خونه ی خالم تو جلفا قرار شد عصر بریم با همین پسره که اسمش هم سینا بود دور بزنیم گفت بریم پاساژ گفتم همینجا پاساژ اندیشه هست میریم
((به سلامتی یاهو مسنجرم فیلتر شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟))
مادرم هم میخواست بره ترمینال شرق ۱بسته ی پستی که با اتوبوس فرستاده بودن رو بگیره
یهو پسره سینا لفظ اومد من میخوام با اشکان برم پل چوبی پیش دوستم از اون ور هم میریم بسته رو میگیریم
آی من شاکی شدم
آی من شاکی شدم
حالا بیخیال
رفتیم بالاخره تا پل چوبی زنگ زد به رفیقش گفت آدرس دقیق رو بگو ۱دفتر خونه ثبت اسناد بود تو چهار راه گرگان
این جا بود که فهمیدم طرف دختره آقا لو نمیداد
زنگ زد در باز شد به من گفت تو ۲ دقیقه وایسا من الان میام
بعد از چند لحظه اومد پایین گفت بیا بالا کار من طول میکشه
رفتیم با هم بالا و تو دفتر ۱تاق کوچیک ۴۰ متری بود
تو دفتر هم هیچکس نبود
رفتیم تو و در رو از پشت بست و نرده رو هم کشید
به من گفت اینجا بشین رو صندلی واسم چایی آورد و بیسکویت وبعد گفت از خودت پذیریی کن تا من بیام الان میم میریم
خودش رفت تو ۱اتاق دیگه
در رو هم بست من تا اومدم بلند شم در رو واز کرد وامد بیرون
۱دسته کلید دستش بود در رو از پشت قفل کرد و کلید رو گذاشت تن در موند با لبخند به من گفت چیکار میکنه یا نمیزاره درست
یادم نیست ۱همچین چیزی
زاوی ی اتاق جوری بود که وقتی میرفت تو اون اتق بغلی به حال اشراف نداشت ۱ حالت L مانند
اومد به من گف من الان میام و بعد گفت راحتی گفتم آره تو به کارت برس رفت و نیم ساعت بعد اومد بیرون و تا اون موقع من همه ی زوایای دفتر رو برس کردم دختره سید بود ف ر ش ت ه ........
کارمند بود و حقوق هم میخوند
این رو از روی کتاب روی میزش فهمیدم و تابلوی بالای میزش هم اسم و سمتش بود
تو اوند دفتر ۲نفر دیگه هم کار میکردن
بعد از نیم ساعت اومد بیرون به من گفت راحتی ؟ کاری چیزی نداری که عجله داری ؟ من هم گفتم نه راحت باش
در طول این مدت سکوت بد فقط نمیدوم چه جوری کار میکردن که همش سکوت بود فقط چندین بار صدای تکون خوردن ۱پایه ی چوبی مثل تخت یا مبل رو زمین میومد
بیرون پشت در هی مردم میومدن و میرفتم و من به این فکر میکردم که اگه الان ۱کی از اعضای دفتر بیاد کونمون پاره است به معنای وقعی کلمه
بعد که اومد بیرون از پشت میز دختره کیفش رو برد داد بهش
بهش گفتم دسشویی کجاست اون هم از دختره پرسید و بهم گفت
دسشویی بغل همون در بود که اینا توش بودن بود
خلاصه گلاب به روتون کار ما تموم شد و این باز رفت تو اتاق
۱ربع دیگه اومد بیرون و رفت تو آشپز خونه من هم خودمو مثلا با موبایلم سرگرم کردم و زیر زیرکی میپاییدمش تو کابینت دنبال چیزی میگشت ورداشت و رفت من هم نفهمیدم چی بود
تو این مدت گاهی صدای یواش حرف زدن دختره میومد
گاهی هم صدای سرفه اش
بیشتر سکوت بود!
رفت تو و دوباره بعد از چند لحظه اومد بیرون گفت الان میریم و رفت تو
باز اومدبیرون رفت تو آشپز خونه مایع ظرف شویی ریخت رو دستش من یهو برگشت نگاهش کرد و خندید گفت مایع است و کف دستش رو نشون من داد
بالاخره بعد از ۱ ساعت اومد بیرون و گفت بریم
فقط نمیدونم چرا هر بار که میومد بیرون لباس تنش بود؟؟؟؟!!!!!!!!
پس با دختره چیکار میکرد؟
تو اتاقش ۱ حموم هم بود که سر صدا نمی اومد ؟؟؟
من هم بلند شدم و رفتیم موقع بیرون رفتن گفت سریع برو که کسی نبینه
بعد هم رفتیم بیرون و تا ترمینال شرق رفتیم تو راه فکر میکرد من الان سوال پیچش میکنم ولی من ۱کلمه هم حرف نزدم
از همه جا گفتم جز چیزی که اون میخواست
هی هم به من نگاه میکرد و لبخند میزد
من کم کم داشتم به خودم شک میکردم
نکنه سر ما هم قصد و غرضی داره؟؟؟
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 17:47 توسط : گمشده در تاریکی
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
faith no more
سلام
باز هم نبودم ۱هفته
کسخل شدم به خرما
ویندوز رو عوض کردیم و کارت اینترنته هم گم کردیم
۱روز درمیون هم که پستم دیگه نمیرسیدم دیگه دادا
اما آخر هفته رو دیگه خونه ام کمر درد گرفتم شدید رفتم دکتر ۳تا امپول داد امپول نیس که بد مصب
بالاخره بختمون باز شد ۱پیرینتر گرفتیم
هورا.... هورا.....
لی زر ی سامسونگ
دیگه چی؟؟
ها
خیلی وقته با کسی نمیگردم
خیلی تنها شدم
دلم هم واسه کسی تنگ نشده ولی خوب احساس تنهایی میکنم
کسی هم نداریم باهاش بلاسیم
احساسات سرخوردگی اجتماعی ه دیگه که در نتیجه ی برخورد های خودم با مردم شکل میگیره
دچار روز مرگی که میشیم احساس پوچی بهمون دست میده وقتی همه ی روز هامون شبیه هم میشه و هیچ چیز جدیدی رخ نمیده
احساس میکنم قبلا این حرفا رو جایی نوشتم یا گفتم ؟؟ نمیدونم
faith no more گوش میدم آهنگایی داره بس زیبا
به علی s میدم fiath no more 2009 ajab ahangaei dare
بعد میگم :در ادامه f... u و دمتگرم
تو فکرم دی اس ال بد مصب و بگیرم ۱وب بزنم
در حد بترکون همش فکرم مشغول دی اس ال گرفتنه
دارم از دین خسته میشم انگار همه چیز مسخره به نظر میاد
خسته کننده اس به نظرم اینکه با کوچکترین کار بدی میری جهنم
باید این دنیا کونت پاره بشه تا اون دنیا فقط حوریه بدن بهت یا بشینی زیر دختری که از بغلت نهر جاریه
باید نمازی بخونی که عمرا اگه ۱کلمه شو هم اشتب بگی باطل میشه از اول و باز دوباره اشتب و باز از اول روز ۵ بار
یواش یواش از همه چیز خسته میشم
هر کاری که لذت بخشه نباید انجام داد از چشم چرونی تا اهنگ و موسیقی و حتی ریش زدن
به نظرت مسخره نیست؟
ولی خیلی چیز ها هم با معنی و با فکر و با حساب کتابه مثل حجاب تو ایران
مگه نه؟
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 20:0 توسط : گمشده در تاریکی
جمعه سیزدهم آذر 1388
کاش بخاری اتاق من هم نشتی داشت
سلام
دیروز پست بودم امروز هستم باز فردا پستم
همین طوری ۱ روز در میون
مادرم همون شب نصفه شب راه افتاد با ۱ سواری رفتن
زنگ زدم بهش شماره ماشین رو گرفتمداداشم میگه ۱کی از اقوام دورمون که تازه ازدواج کرده و ۱بچه ی نوزاد هم دارنشوهرش تو کرمان کار میکنه خونه ی باباش بوده شب با داداشش دعواش میشه میره خونه ی خودشون که ۱و دیگه ی شهر بوده خونه سرد بوده در و پنجره ها رو میبنده بخاری هم زیاد میکنه ظاهرا بخاری از لوله نشتی داشته میگه داشتم به بچه شی میدادم ۱هم از حال رفت نفهمیدم چید خودم هم سر درد داشتم بچه رو برده تو بالکن بچه ۱هو استفراغ میکنه و خدشم وا میره بالاخره زنگ میزنه خونه و ننه باباش میان می برنش بیمارستان
زنده در میره
کاش بخاری اتاق من هم نشتی داشت
مردم خیلی راحت تر از این میمیرن
راستی تاحالا شده بری تو قبرستون و وتو ۱قبر دراز بکشی؟
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 11:58 توسط : گمشده در تاریکی
چهارشنبه یازدهم آذر 1388
من برگ اشتم (برگشتم)
من بعد از ۳ماه گم و گور شدن برگشتم
مشکلات داشتم زیاد
تلفن هم نداشتیم
قطع بود
خریدم
نشد پس دادم چون خط قدیم نمیشد خط جدید گرفتم خط جدید هم PCM بود یعنی فیبر نوری بود که به بهش وصل نمیشد
و۱ سری مشکلا دیگه دست به دست هم دادند به مهر که وبلاگ ما نشه آباد
وب ۱کی از بهترین دوستام هم تعطیل شده گوشیش هم خاموشه خیلی ناراحتم از این بابت
فعلا خبر خاصی نیست
باز هم مادرم اره میره شمال
کلا هر ۲هفته میره اونجا
نمی دونم چه خبره اون ور به بهانه ی اینکه میخواد زمینش رو دیوار کنه و این حرفا
چند وقتی هست به فکر ما نیست
چند باز بهش گفتم زنگ بزن از دکتر واسم نوبت بگیر واسه کمرم
میگه زنگ زدم کسی برنداشت راست و دروغش با خودش
آره دیگه ۲چند وقتی هست خونه و زندگی رو تقریبا یخیال شده
هر دفعه هم ۱بهانه داره
۱۰۰ بار بهش گفت ۱زنک بزن این زنیکه صاحاب خونه قبلی مون بیاد این تلفن رو به نام بزنه
میگه زنگ زدم نبود والا م که نفهمیدیم حالا هرچی
بزار این چند روز تعطیلی هم بگذره ببینم دیگه چه بهانه ای داره
من هم فقط زوط میزنم که دی اس ال رو ردیف کنم
خسته شدم از این دیال آپ و این سعت مزخرف
گلو درد هم گرفتم چند روزه برم تا س فردا بیام اگه خدا خواست و زنده موندیم
فردا نیستم
ست و لی جمعه صبح اگه خا خواست میام خونه
باز هم ممنون که سر میزنی
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 21:21 توسط : گمشده در تاریکی