دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
داشتم میپریدم
بازای و دل تنگ مرا مونس جان باش
دیشب چه خواب وحشت مسخره ای دیدم
خواب دیدم رو تختم خوابم تو آسایشگاه
دوتا ملخ گنده وامدن و پاین تختم رو ۱ چیز طناب مانند نسشتم ۱کی از ملخ ها میپره و من فکر میکنم افتاده تو رخت خوابم هی دست و پا میزدم
تا اینکه ۱ هو دیدم
۱کی که مثل ۱کی از سرهنگ امونه ولی صورتش پیدا نیست میاد صدام میکنه و ۱چیزی میگه ولی نا مهفوم مثل این که فیلم رو تند بزنی جلو و صدی اون یارو معلوم نباشه
درست
بعد میاد پامو با ۱طناب میبنده و میخواد منو بکشه برره طنابه هم به طز عجیبی سفید بود
یارو هم درجه داشت رو شونه اش ولی پوشونده بودش
بعدداشت یارو مون میکشید که مثل تو فیلم ها هی گفتم نه نه و از خواب پریدم
میگن عزرائیل هم وقتی میخوا قبضه روح کنه از پا قبضه روح میکنه
فکر کنم داشتم میرفتم
ولی خوب هنوز زنده ام متاسفانه یا خوشبختانه
دیگه هیچی رمروز رفتم موهامو از ته با نمره ی ۱ زدم اگه میزاشتم همش تیغ مینداختم
اها اینو بگم امروز سر نماز ظهر ۱چیزی به کلم زد
گفتم بعد سر بازی دوباره ریشامو بلند کنم مثل اون موقع ۲۰ سانتی
۱ریش متالری خفن گ ج
یعد که ۱فعه مادرم اینا خونه نیستم بگیرم ریشمو با رنگ قرمز جیغ رنگ کنم
بعد هم کلی بخندم و عکس بگیرم از خودم
چه قدر رویا دارم واسه خودم بعداز سر بازی
ولی بعدش همه رو بیخیال میشه
ولی من زیاد این رو حس نمیکنم مخصوصا واسه اونور رفتن
من برم کم کم
به مادرم بگم چند جا زنگ بزنه
مینوش دختر خاله ی بابام تصادف کرده تو جاده کرج ماشینش له شده خدا رو شکر خودش چیزیش نشد
از اون ور هم خبر میرسه پسر خاله ی بابام تو کانادا با ۱ آهو تصادف کرده زخمی شده
همین
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 21:39 توسط : گمشده در تاریکی
شنبه چهاردهم شهریور 1388
رفت طلاقشو بگیره
ها امروز اومدم دوباره جمعه رو پست بودم احتمالا خیلی فرداهم نباشم میخوام با سعادت پست بدم
اونیکی افسر نکهبان یعنی فاتح خیلی عوضیه و من خیلی باهاش مشکل دارم واسه
همین هم نمیتونم با اون پست بدم
خوب بگذریم
ها
تو این دو روز مجبور شدم چند تا دروغ بگم
خیلی مجبور بودم ورگر نه نمی گفتم
دیگه این که خالم که وکیل بود رفت کار های دختر خالم رو درست کنه که طلاقشو بگیره
خیلی میترسم
گفتم که احتمالا اون پسره عوضیه بیاد واسه خاستگاری و داییم هم از اون ور گفته که اگه این بیاد میکشمش و این مزخرفات
یعنی نمیتونه بیاد پسره از اون ور هم ماه پیش بود از دختر دائیم پرسیدو اگه نتونیین با هم ازدواج کنیین چی ؟ یعنی نزارن؟؟
گفت فرار
خیلی خره این دختره بابا
میدونی تنها کسی که آینده اش واسم مهمه تو فامیل همین خره که داره خراب میشه و
دوست ندارم من همین جوری بس بشینم و کاری نکنم اونوقت تا آخر عمر عذاب وجدان دارم
هیچی ولش تا ببینیم خدا چی میخواد
امشب بابک میاد فیلم هاشو ببره ببین نیومدیا از دستت پرید
حالا باز ۱جعبه دیگه امشب میاره
بیا وردار
اصلا فیلی رو که میخوای آدرس بده واست میفرستم
نترس پولشم شماره حساب میدم بفرست
هر دفعه که افطار میکنم
قلبم به طپش می افته
دست و پام سرد میشه و سرم گیچ میره و چشمام هم سنگین میشه نمیدون واسه چی؟؟
چه با حال میشه ۱شب بعد افطار قلبم وایسه من که سابقه دارم
بعد میگن چی شد مرد ؟
میگن آقا افطار خورد مرد
هر هر هر
۱فیلم جنگی گرفتم ۶ تا دی وی دی تا حالا ندیدم فیلیم ۶ تا دی وی دی باشه سریال شاید ولی نه فیلم
اگه این جوری باشه هرچی تو بگی
اگه ۱روزی خیلی دلت گرفت و خواستی فقط ۱ گوش پیدا کنی واسه شنیدن حرفات
فقط ۱ گوش بدون چشم و حتی بدون دهن
فقط واسه شنیدن
من شنونده ی خوبیم
هرکی باهام صمیمه باهام درد دل میکنه
من محرم راز خیلی ها هستم
از خودم تعریف نمی کنم
تو تمام عمرم واسه رفیقای صمیمیم کسی بودم که ارزشم زیاد بوده
یعنی واسشون مهم بودم
دردل هاشون راهنمایی کردن هم
من هم نیاز به درد دل دلرم ولی یا به کسی نمیگیم یا میم اینجا
تو هم نیاز به درد دل داری
اگه ۱وقت خواستی من همیشه اینجام
باهام تماس بگیر
میدونم الان طفره میری و میگی نه واین حرفا
ولی آدم های خود ساخته ای مثل تو رو خوب میشناسم
اون ته تهای دلت
۱وقت اگه خواست
هیچ ربطی هم به آشنایی نداره
گفتم که گوش بدون چشم و دهن
هرچند واسم خیلی سخته ولی هرچی توبگی
راستی اینو نگفتم دوباره دارم مینویسم
یعنی دست به قلم برم اگه به کسی نگی
۱کم مخم کا افتاد
ولی نه مثل قبل تو زمینه های تاریک
این دفعه میخوا ۱ چیز غمگین بنویسم
تموم شد شاید کمی شو بزارم اینجا
هنوز اسم نزاشتم واسش اسمش باشه اخر سر
دقت کردم از ۱ تو جملاتم زیاد استفاده میکنم
؟!!
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 21:54 توسط : گمشده در تاریکی
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
french dream
باز هم دیشو(دیشب) پست بودم
امشو اومدم
تا ۷ هم خواب بودم
بعد بلند شم۱سری از این ۳۰۰ تا فیلم رو چک کردم بعضیاش خوبه ولی زیرنویس نداره
واسه همین هم فروش نمیره امشب زنگ شد گفت تا شنبه ۱شنبه دستت باشه بعد میام میبرم
گفتم اوکی پس تو کی ؟
بعد دیگه این که هیچ کاری نکردم و چیز خاصی هم پیش نیومد
تو این ماه رمضونی هم اسلام دست وپای مارو بسته
نمیتونیم ۲تا دختر دید بزنیم هر هر هر
آهی ملت کسی فیلم نمیخواد فیلم درست حسابی
از اکشن گرفته تا هنری و سکسی و معنا گرا
هر چی بخوای داریما فقط ۷۰۰ تومن آتیش زدم به مالم به خاطر عیالم
گفته بودم بعد سر بازی دارم جور میکنم ۱تور برم فرانسه؟
پول مول و دارم جور میکنم میمونه ۱ویزا که بعد سر بازی سریع ردیفش میکنم
از نوشین(دختر خاله ی بابام ) و شوهرش که تو فرانسه زندگی میکنن هم دعوت نامه دارم
بریم ببینیم اونر آب چه شکلیه
ولی این مثل ۱ هدف شده تو ذهنم
همش دارم بهش فکر میکنم
با ۱تومن ۱۵۰۰ میتونم برمبرگردم
کاش میتنستم ویزا شینگن بگیرما
میگن به تحصیل کرده ها راحت تر میدن
باید ادامه ی تحصیل بدم۱کم خودمون رو به نقد بکشیم
پوسیدیم تو این کشور اگه به خاطر خاکم نبود و انقدر ناسیونالیست و نژاد پرست نبودم
خیلی وقت پیش بارمو بسته بودم
تنبلیم میاد ریشامو بزنم
تو این ماه رمضون خیلی سعی میکنم جلوی خودم رو بگیریم و گناه نکنم خیلی سخته میدونی یعنی چی؟
یعنی به بعضی گناه ها عادت کردم
فردا شب فکر کنم هستم به احتمال زیاد
راستی یادم بنداز ۱روز از صبح که بیدار شدم رو تا شب بیام این جا بنمیسم
چون خودم خیلی دوست دارم از صبح تا شب زندگی ۱نفر رو از نگاه خودش بخونم شاید تو هم دوست داشته باشی
وب ۱ رفیقم بود که تقری با همین طوری بود عادت کرده بودم بهش هر روز میرفتم میخوندم
شاید این فوزولی به نظر بیاد یا سرک کشیدن تو زندگی مزدم ولی وب وقتی خودش آدرس وبشو داده به من
و ازما هم نظر میخواد و همراهی و کمک اون وقت چی؟؟
دختره بود که گفتم باهاش رفقی شدهم کتی
که گفتم شکست عشقی خورده بود و دوست ÷سرش زد و در رفت
همش حساس میکنم نصف حرف هایی که میزنه دروغه
حرفهاش با چیز هایی که من میبینم ازش نمیخونه
هنوز هیچی هم ندارم دال بر اینکه دروغ میگه یا راست
میدونی از قرار گذاشتن طفره میره برا همین نمیتونم بفهمم چیز هایی که میگه رست یا دروغ
حالا بعدا راجبع کتی بیشتر میگم
خدایا کاش میتونسم روانشناسی بخونم
حیف که بازار کار نداره
گاهی خواب میبینم که دارم تو رشته ی روانشناسی ادامه ی تحصیل میدم
میدونم که استعدادشو هم دارم
خدا یا کمک کن 1راهی جلوی پام بزار
میدونم که اگه بخوام روانشناسی بخونم بازار کار نداره و نمیتونم خرج زندگی مو در بیارم
نمی دونم باید 1تصمیم اساسی بگیرم
خدا کمک کن
کاش دختر بودم اونوقت دستم باز تر بود دیگه نگرانی واسه خرج زندگی نداشتم چون بالاخره ازدواج میکردم و شوهره چشمش کور میشد پول در میاورد
اگه دختر بودما
حتما 2-3 دوست پسر داشتم
میدوم اگه دختر بودم چه مدلی راه میرفتم
حالا که پسرم
بهتر چون آزاد ترم
تا حالا فکر کردی اگه پسری دختر بودی یا اگه دختری پسر بودی چچه کار هایی میکردی؟
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 21:40 توسط : گمشده در تاریکی
دوشنبه نهم شهریور 1388
مرگ اطرافین و اقوام و همسایه های شما اخطاری ست برای شما
بابک رفیقم که تو بهار پیشش کار میکردم
حدود ۲۰۰ فیلم داده بهم مبخوام بفروشم
البته هنوز هیچکسن نیومده
حتما انتظار داره واسش حسابی بفروشم
چه کنم؟
تو فیلم نمی خوای
زیاده ها هرچی دوستداری
حدود ۳۰ تا شو خودم گرفتم
بی تو هم بخر
به رحیم گفتم گفت پول ندارم
به مسعود گفتم جواب نداد
به مجید گفتم گفت میام ولی نیومد
به سعید هم هنوز نگفتم
دیگه اینکه حتما فردا نتونم بیام
بعد هم اینکه
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
ها گفتم خواب دیدم موهام سفید شده
مادرم گفت باز خبره بده
اقا عموی شوهر خالم که با ما هم آشنایی دشت
تصادف کرد و مرد
خدایش بیامرزد
فکر کنم خدا تو قرآن گفته بود: مرگ اطرافین و اقوام و همسایه های شما اخطاری ست برای شما
من هماین روز ها از همیشه فکر کنم آماده ترم!!
چیزی به ذهن کندم نمیرسه که بگم
تا بعد
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 22:10 توسط : گمشده در تاریکی
یکشنبه هشتم شهریور 1388
خیال نقش تو در کار گاه دیده کشیدم
باز دو روز بود پست بودم نشد بیام دیگه
آره حق با توئه ولی بد بختی اینه که تو شهرستان زندگی میکنن
یعنی من دسترسی بهشون ندارم
مطئنم با حرف هم نمیشه کاری کرد
حالا دارم به بقیه ۱ آلارمی میدم که حواسشون جمع باشه
۱کار هایی هم میخوام بکنم حالا بعد میگم
چی
اینو بگم ۱رفیق داشتیم قدیمی از بچهگی با هم بودیم تقریبان
اسمش نوید بود
چه سر خوبی هم بود
الان داره با سرطان دست و نجه نرم میکنه
تا حالا هم نرفتم یشش یعنی ۱دفعه رفتم خونه نبود
چند ماهه این جوری شده
همه دارن دور و برم قلع و قم میشن
نمیونم پس نوبت من کیه؟؟
خوب دیدم موهام سفید شده
مادرم میگه خبر بده
ای بابا
حتما خبر بد مرگ خودمه
اگه من دیگه نیومدم انجا ۱روزی حتما مردم
هه هه مردم
به همین سادگی
قسمت در باره ی وبلاگمو خوندی؟؟
حتما همین طوریه
اگه مردم میای سر خاکم؟
فکر کنم هیچکدوم از فقام نیان
البته اولا چرا میان ولی بعد ۱مدت نه نمیان
همین دیگه خاک سردهبه فکر فرو میرم که وقتی مردمهرکی چی کار میکنه
تا حالا بهش فکر کردی ؟
مادر
در و برادر
و خواهر که نداشتم
شاید )بیصاحاب ( بشه خواهرم
فامیلای عوضیم
رفقا
هرکیچه کاری میکنه
مسخره است بهش فکر کن و سع کن حدس بزنی ببین چه باحال میشه!!
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 22:19 توسط : گمشده در تاریکی
جمعه ششم شهریور 1388
توضیحات بیشتر
از هر چه بشود فرار کرد، سرنوشت دیگر راه فراری ندارد. من تسلیم سرنوشت شده ام و دیگر هم با آن سر جنگ ندارم. خودش زندگیم را خط خطی کرده. بگذار دلش به این خطها خوش باشد و هی بکشد و هی بکشد تا دیگر این صفحه کاملا سیاه شود. شاید آن زمان دست از سرم بردارد.
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدند
تا که مردیم همه گی یارشدند
اینترنت امشب راه را برای آپ نمودن بر من بسته است
۲۰ سالشه
درس نخونه البته تا همین پارسال نرم افزار میخوند تو ساری الان ول کرده نمیدونم چرا
خانواده اش هم بیشتر سنت گرا هستن
اولا که قضیه ی دوستیش با این پسر لاته لو رفته بود پدرش هر روز میگفتش به باد کتک
خیلی هم آبروی دائیم تو فامیل و محلشون رفت
اخه چون شهرستانی هستن و تو ۱محله متوسط زندگی میکنن همه همدگه رو میشناسن و این حرفا
نمیدونم وضع شهرستان های ایران رو میدونی یا نه
که چه جورین؟
ولی خیلی هم خشک مقدس نیستن
اونجوری که همش چادر سرشون باشه
دختره چون باباش(دائیم) میگه جلو ما روسری میزاره ودامن میپوشه ولی اگه باباه نباشه نه اصلا
مادرش که زن دائیم باشه زیاد گیر نیست
البته فقط جلو من و داداشم اینجوری راحته
چون از بچه گی باهم بزرگ شدیم
با شوهر خرش هم تو عروسی دختر خالم آشنا شد عروسی تو مشهد بوده و پسره هم مشهدی
شماره بازی کردن بعد هم
مدتی رفاقت بعد هم قرار عقد وازدواج
حالا فردا میام میگم بیشتر
الان اینترنت راه نمیده فردا اگه اومدم بیشتر واست میگم
باز هم بابت هم چی تشکر
تشکر
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 0:20 توسط : گمشده در تاریکی
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
نیاز مبرم به مشورت شدید
همین الان شنیدم
۱نفر همسن و سال خودم ۱بچه یتیم تصادف کرده و رفته بود تو کما در عرض ۱ روز مرد همین الان هم مرد
رفت تو گور تاریک خودش
باباش پارسال ماه رمضون مرد خودش هم امسال
مرد آقا به همین سادگی
به همین خوشمزگی
ولی اونی کهمن شنیدم الان حتما گورش تاریک نیست بلکه پر از نوز خداست
۳روز بود سربازیش تموم شده بود
زندگی لعنتی واسه این ادم چی بود ؟
چه معنایی داشت
قشنگی زندگی کو ؟
که میگن زندگی زیباست گه خورد هرکی گفت
همه ی عم بد بختی بعد بابات بمیره بعد هم داداشت بیمره
چی میکشه مادرش الان؟
چی میکشه دادشش الان؟
یعنی میشه من هم ۳روز بعد از خدمتم تصادف کنم و من هم ریق رحمت سر بکشم؟
خدا جون کاش....
دیروز پست بودم شب قبلش هم مهمون داشتیم نشد بیام
اما کنون امده ایم
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
روزه گرفتن تو این ماه رمضون خیلی سخته پسر
جون آدم در میره ۱دقیقه میره تو آفتاب
چند تا چیز بگم و فلنگ و ببندم
امروز تو آسایشگاه داشتن کمد همه رو برسی می کردن می گشتن و این چیزا
۱برچسب میزدن رو در کمد اسم یار رو روش مینوشتن
که کمد هرکی مشخص باشه
یاوری
هدایتی
نظری
هر کمدی هم که خالی بود منوشتن بی صاحاب
بی صاحاب
بی صاحاب
بی صاحاب
کمد های بی صاحاب از همه بیشتر بود
بعد ۱لحضه فکر کردم بی صاحاب خودمون چه قدر کمد داره تو آسایشگاه ما
دیگه اینکه
اها
دختر دائیم که میگفتم یادته؟
وکالت نامه محضری از شوهرش گرفت که بره طلاق قیابی (بی سواد غیابی این طوریه) بگیره
نیاز به مشورت شدید دارم
لطفا کمک
میدونی قضیه چیه؟
میخوام بشینم با دختر دائیم حرف بزنم راجبه همه چیز میخوام بگم نکنه فقط داری به خاطر این پسره از شوهرت طلاق میگیری میخوام بهش ثابت کنم که با این پسره ی ۱لا قبا خوش بخت نمیشه
این پسه که تا همین پار سال معتاد بوده الوات سر کوچه خیابون
درسته حالا کا میکنه داره خونه میسازه ورزشکار شده
ولی همون آدم قبلیه دیگه
میدونی؟
من به خاطر اینکه تا حالا ننشستم مثل بقیه نصیحتش کنم یا داد و بیداد کنم که این پسره به دردت نمی خوره و این ها پیشش عزیزم
میترسم اگه بگم دیگه اون ارج و قرب و اون احترام و اون محرمیت(مهرمیت؟) اسرار ی که پیشش دارم نداشته باشم
هرچیزی که من میخوام بحش بگم و هزار بار شنیده همه گفتن بهش ولی گوشش بدهکار نیس عشق جای عقل و گرفته
میترسم دیر بشه و وقتی عقل جای عشق رو گرفته باشه که دیر شده باشه
شک ندارم که اگه با این پسره ازدواج کنه زندگیش خراب میشه
حالا میخوام این بپرسم که به نظرتون باهاش بشینم صحبت کنم یا نه
؟
شاید به خاطر اینکه با من راحت تره حرف های من روش تاثیر بزاره و کمی فکر کنه نمیدونم
تو بگو
تورخدا کمکم کن
اومدی این جا حتما بگو با همه ی این هم به نظرت باهاش حرف بزنم یا نه؟
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 22:25 توسط : گمشده در تاریکی
یکشنبه یکم شهریور 1388
die my bride
محکم و با خشم بلند و تند بخون
die
die
die my bride
امروز دختر دائیم اومده بو تهران طلاق شو از شوهرش بگیره
ظاهرا کسخل ها رفتن دادگاه قضایی به جای خانواده
یارو هم گفته باید برن شهر خودتون اینجا نمیشه
هر هره هر
از پسره خیلی بدم میاد
ولی میترسم دخت دائی کسخل ترم فقط به خطر اون پسره که از بچگی با هم دوست بودن و ۱مدت قهر کردن و حالا دوباره رفیق شدن
فقط به خاطر اون قصد طلاق از این پسره رو داشته باشه و پسره این طور که این میگه واقعا مشکل نداشته باشه
میدونم با این پسره که از بچگی با هم بودن میدونم و مطمئنم که خوشبخت نمیشن
یارو تا همین چند وقت ژیش معتاد بوده ۱لات بی سرو پا
حالا میگه س به راه شده و من میترسم و من بیشتر میترسم
خدا یا از ایت تاریکی گور فریاد میزنم
بلند
بلند تر از هر چه بلند
خودت مراقبش باش مراقب این بچه باش
میخوام باهاش حرف بزنم مفصل
ولی تا اومدن بابای خرش همه رو ورداشته برده خونه اون خاله ام
دکتره مرده نمیگه خوب این زننه(خالم)تازه بچه در کرده از خودش نمیتونه از پس شما بر نمیاد
و چه طور شد این بهتر نشد ؟
اونلی فور یو
ولی فک کنم خرابه
این قالبش خیلی قدیمه
مال سال ۸۵ و گور تاریک اوله که مسدود شد دیگه عمرا نتونم پیداش کنم که دوباره قالب بریزم
اون هم این قالب که من ۲ هفته یادمه تمام نت و گشتم تا اینی که میخواستم پیدا کردم
در آخر
بله آخر
متشکرم واسه اینکه دوباره پیشم میای
میدونی تو تنها دوست منی
تشکر و قدر دانی واسه همه چیز
(بی صاحاب)
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 19:18 توسط : گمشده در تاریکی
شنبه سی و یکم مرداد 1388
enter faith
اومدم خونه هه ها ها
دیروز پست بودم البته همش خوابیدم
ساعت کاری هم تو ماه رمضون تغییر نکرد
هر سال تغییر میکردا شانس ماست
خیلی سر درد داشتم
3.30 تا الان خوبیدم
ماه رمضون هم اومد و اسلام باز دست و پای ما رو بست !!!
دیشب نشسته بودم این زد به ذهنم مثل اون قدیمیا نشده ولی خوب...
و باز سیاهی زندگی مرا در خود فرو میبرد
وین زندگی نکبت بار ادامه مییابد
در لجن و باتلاق این زندگی هر روز فروتر
هر بار دست بر میارم بحر آزادی خویش
جز شاخه های پوسیده و زیشه های نازک چیزی در دستم باقی نمی ماند
و باز هر بار به خود میگویم این دیگ خر کار است
این دیگر آخرین بار است دگیر امیدی نمانده
و تا ساعتی دیگر در لجنزار و باتلاق سیاه زندگی غرق میشوم
امیدی برای نجات نیست؟
خیر بی فایده است
تا دمی دگر از من جز روی سیاه باقی نخواهد ماند
هر رو من این است
هنوز ادامه دارد
۲۳ سال گذشت
باز هم مانده است؟
باز هم زنده خواهم ماند؟
باز هم زجر خواهم کشید ؟
باز هم درد خواهم کشید ؟
چند روز دیگر ؟ماه دیگر ؟سال دیگر؟
به مقدس ترین چیز ها
دیگر نمیتوانم ادامه بدهم
دیگر نمی توانم
این تاوان چیست؟
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 19:43 توسط : گمشده در تاریکی
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
در نمازم خم ابروی تو بایاد آمد
فردا پستم
امروز هم با مهرداد ملاقات داشتم بعد ۷ ماه رفتم دیدمش
اون هم کلی بلا ملا سرش اومده این مدت
امروز رو روزه گرفتم ولی فردا رو نمیتونم چون پستم اون هم پاس ۱
دهنم سرویسه
تو ظل آفتاب
خوب دیگه همنه زندگی و سربازی و
دیشب حاظ میخوندم ۲تا بیت باحال پیدا کردم
در نمازم خم ابروی تو بایاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
زیر بارن درختان که تعلق دارن
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
البته اینها پشت هم نیست جابجا نوشتم
ولی خوب این ابیاتش قشنگ بود خیلی خوشم اومد واسه من خیلی صدق میکنه
رفتیم تا شنبه دیگه
ادامه تاریکی ها
پرواز خون نوشته به گوری دیگر | خون نوشته در زمان 20:6 توسط : گمشده در تاریکی